تبليغاتX
.............................خوش آمديد 


my star your love

my star your love

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست

پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست

 

می‌آیدم به چشم همین لحظه نقش تو

والله خجسته آمد و حقا مبارکست

 

نقشی که رنگ بست از این خاک بی‌وفاست

نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست

 

بر خاکیان جمال بهاران خجسته‌ست

بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست

 

آن آفتاب کز دل در سینه‌ها بتافت

بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

 

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند

جان سجده می‌کند که خدایا مبارکست

 

يک email از طرف خدا ...

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشی ...

                                         دوست و دوستدارت:خدا

من + لبخند = خدا

                  اگر خداوند از دادن گردن به ما قصد خاصی داشت ،

قطعاً آن بود که سرمان را بالا بگیرد ..

                                                         .........................................

                                       انسان واقعاً دیوانه است .

                 یک کرم هم نمی تواند بسازد اما ده ها خدا می سازد 

                                           ...................................

 

ای کاش خداوند از تو بگیرد ، آنچه را که خدا را از تو می گیرد ..

 

 

................................

هر قدر کسی بیشتر خود را ابزار کار خدا قرار دهد ،

خدا برای کار کردن با آن ابزار آماده تر است ..

                 اگر قلم بر خلاف جهت دست حرکت کند ، کمتر می توان نوشت ..

                                            ...................................

     دیر یا زود باید دنبال خدا بگردی ، چرا حالا نه ؟

  فراری   

یا حی

از خودم می گریزم !   از درونم می گریزم !

کسی در درونم فریاد می زند بمان!

او همین جا در درون توست!  او در قلب تو ساکن است! 

به او نگاه کن ! تا او را ببینی!

او همین جا ، هم اکنون با تست! 

کافیست ذهنت را آرام کنی ! تا او را بیابی!

سرچشمه ی عشق در درون قلب توست!

او ......تو را به سوی خود می خواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 13:8  توسط نازنین  | 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام بلور است. پُر از عشق وغرور است

سايت اصلي www.gisha.sub.ir  و www.gisha.c

روزهای سرد تنهایی من با خاطرات تو زنده خواهم ماند چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی شاید باور نکنی ، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماندو خودکاری که هیچ گاه آخرین حرف هایم را به تو نمی تواند بگوید شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه ی سفر کرده ها ببینی شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر می توانم هم چنان با تو شاید باور نکنی سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟ اما دوست دارم مدام برایت بنویسم بعضی وقت ها که کلمات را گم می کنم دوست دارم دشت ها، دریاها، کوه ها، جنگل ها، ستاره ها و هر چه در کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند می بنشیند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جملهدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو به رویت  در آیی که می گوید : مرا از یاد خواهی برد ؟ نمی دانم ولی می دانم از یادم نخواهی رفت

loo3-3.jpg

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت


خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من


سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها


دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده


خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 16:17  توسط نازنین  | 

تولدت مبارک همه زندگی من

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی

کاشکی که صد ساله شی نه

۱۲۰ ساله شی

نه ۱۲۰سال کمه

همیشه زنده باشی

فقط خدا میدونه این دل دیوونم چقدر دوست داره

مهدی جونم

تولدت مبارک عزیزدلم

عاشق باشیم دست تو دست هم بذاریم

عاشق باشیم گلای عشقو بکاریم

اول خدا دوم همدیگرو داریم

میخوام بگم دوست دارم

یا تو یا هیچ کس دیگه

بذار بگم دوست دارم

یا تو یا هیچ کس دیگه

این گلای خوشکلم تقدیم به تو عزیزم با عشق

البته میدونما من خودم گلم چرا زحمت کشیدم ولی خب واسه عزیزترین عزیزم خیلی کمه

تذکر بیسیار مهم

تولد محمد مهدی عزیزم ۲۹مهرماهه خب من خیلی واسه تبریک عجله داشتم

شما به بزرگی خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 16:19  توسط نازنین  | 

 

قصه ي عشق قصه عجيبي است. قصه معاشقه ها، قصه دوست داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و

معشوق.

واقعا قصه عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه… قصه عشق، قصه آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند. همه تبديل به خواب بيدارنشدنی می شوند... قصه عشق قصه سفر پرستو های عاشق به شهر عشق است، پرستويي كه يك لحظه سفر ميكند، سفر به شهر خوشبختي ميكند.

تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند که: يکی بود يکی نبود!

اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد... چشمهایی كه آسمان در پیش آن خجل است.

اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم... اولين تلاقی نگاهمان را به ياد می آورم... از همان اولين بار که نگاهمان به هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد واز آن روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود وهمه شبهايم با اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي زندگیم حضورتو جاری است... حضورت و حضور يادت تنهاييم را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتي که پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد و تو با گرمای نگاهت پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی... چشمانت، عظمت شب را به تصوير مي كشد. انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم.

به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم::.. هميشه::..

او هرگز دروغ نمی گوید!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم نگيرد.

قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام، دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش قلبم رابه شکفتن پيوند داد دستانت ... سرشار از نوازشند.

وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری، انگار آرام آرام خون آرامش رو در تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد، احساس می کردم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند. دستهای تو و پنجه هایت می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند را ببندند و آن را آرام کنند... دستت را به من بده. آنها را از من مگیر، هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده است.

تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا… لطيف… پرحس و معركه! يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده، يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب مثل دريای آبی بي ‌كران و بزرگ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و امن... مثل پرنده رها و سبك و مثل پرواز خواستني و دور از دسترس! تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم!!!

يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام عيار، مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگه ي ‌نمايشگاه هستی نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي،‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم. تو آسمون آبي نگاهت پريدم… خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي... »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌عجب پرتره‌اي  گ!كشيده‌اي… چقدر زيبا و خواستني است… چقدر بي قرار… چقدر عاشق… چقدر بزر!!

 

تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي

تو تنها ترین ...........

دوستت دارم چون تنها ترین ستاره زندگی منی
دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون تزیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیبا ترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیبا ترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

و باز منم که تو رو دوستت دارم و بس

 

این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

برای تو

ميخواهم برايت بنويسم از بهار زندگي تو از تو ولي نميدانم

 زيباترين هديه من به تو   چيست ولي فكر ميكنم زيباترين

 چيزهاي اين دنيا همين بيقراري ها دلتنگي ها تولد دوباره اميد اي

 است با چشمانم  ميخواهم بهترين هديه هارا به تو تقديم خواهم كرد ببين 

لبانم با اينكه ميدانند فرسنگها دور از من هستي چنان به صدا درامده اند

 كه گويي هستي ببيين چه گونه كلمات براي چندمين بهار زندگي تو 

گرد هم جمع امده اند انگار هيچ چيز اين دنيا بي حكمت نيست حتي

 نگاه كردن من به اسمان مثل امدن زيباي كبوتر مهربون من از اسمون

 به زمين كه تنهاترين دختر زمين شادي را احساس كند دنياي قشنگي

 من         تو

 همه ادما زميني شدنشون همه حكمتي داره حالا خداي مهربونم از همينجا

  ازروي اين زمين بين اين همه ادم فرياد ميزنم ممنو نتم  

كه تو اين دنيا به اين بزرگي از تو اسمون يه فرشته برام فرستادي

خیلی با حالی عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11:42  توسط نازنین  | 

چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟
می ره یک گوشه پنهون می شینه،اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه،تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه
یاد اون شبها می یفتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من ویار....
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه،
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغ ابرارو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه!

خودم را حلق آویز ِ سکوت می کنم و

                    کلام را به ارث می گذارم .

برای آرامش روحم

شعری بخوانید !!

 

می دونی کلی فکر کردم و واست یه اسم جدید پیدا کردم:

(غیر قابل دسترس ترین مشترک دوست داشتنی من)

چطوره؟ دوستش داری؟

در عوض منم تو رو دوست دارم.

دلم برات تنگ شده . کاش می شد فقط یه بار ببینمت. 

ترا نديده ام ولی ، نديده دوست دارمت.

به دست گرم عاشقی، دوباره می سپارمت.

غزل تويی ، غزال من ، ستاره ی شمال من.

هميشه تا هميشه ها ، به ديده می گذارمت.

بهار دربهار من، اميد ماندگار من،

به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت.

بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من.

که لحظه لحظه در دلم ، چو عشق می فشارمت.

قسم به نام هر چه او ،به ميل حس گفتگو،

که دانه دانه مثل مو ، چو شانه می شمارمت.

پرنده ی زمين من ، هميشه نازنين من،

ترا نديده ام ولی ندیده دوست دارمت.

برای تو عزیز دلم که بدونی بی تو چطوری سر می کنم.

 

هر شب در روياهايم تو را می بينم، احساست می کنم.

 

اينگونه است که تورا می شناسم، اينگونه باش.

 

 با وجود پيچ و خم های دور و فاصله ی کهکشان هايی که بين ماست،

 

بيا و خودت را به تماشا بگذار ؛ اينگونه باش.

 

نزديک و دور ،هر جا که باشی، ايمانم را از دست نخواهم داد.

 

اگر چه شبها بسيار سختند،

 ولی ادامه خواهم داد !

 

که يکبارديگر ،تودرمی گشايی واينجا هستی اينجا درقلب من.

 ادامه خواهم داد !

 

عشق تنها يکباربرای هرکس می آيد وبرای تمام عمرش می آيد

 

و نخواهد رفت تا ما برويم

 

عشق همان بود که با تو ورزيدم حقيقتا همان يکبار .

 

واز آن پس بدان آويختم ، وتاهميشه زندگيم با آن پيش خواهد رفت.

 

تو اينجايی پس چيزی نيست که ازآن بترسم.

 

و می دانم قلبم همچنان ادامه خواهد داد.

 

و ما تاهميشه عاشق می مانيم .عاشق وجوان و ساده دل  .

 وقلبم همچنان ادامه خواهد داد

 

و من اينها را در قلبم جاودانه خواهم داشت

و قلبم همچنان ادامه خواهد داد........

به گل گفتم: عشق چیست؟

 گفت: از من خوشگل تر پروانه است

 به پروانه گفتم عشق چیست ؟

گفت : از من زیبا تر شمع است

 به شمع گفتم : عشق چیست ؟

 گفت : از من سوزان تر عشق است

 به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

 گفت نگاهی بیش نیستم!!

گاه که دلتنگی

و در سکوت خویش تنها می نشینی

                                               مرا یاد کن

گاه که باران نمی بارد

و آسمان قطره های وجودش را دریغ می کند

                                               مرا یاد کن

گاه که می شکنی

             می باری

            و فرو می ریزی در خویشتن

                                               مرا یاد کن

 

- ای همصدای فریاد من!

             در آن هنگام که لبریزی و شاد

                                               مرا یاد کن

روزی بود و روزگاری، قلبی بود و عقلی... که در کشاکش بلاها همیشه عقل جلودار بود و قلب رهرو...
اما او آمد، او از سراپرده احساس با پایی از جنس بلور و چشمانی پر از نور بر قلب توری انداخت که دل اسیر دامش شد.
دل ناحودآگاه اسیر دستان عشق شده بود!مانده بود که چه کند!؟بماند یا تقلا کند که برود؟ اما خوب میدانست که این یک اتفاق ساده نیست ، یک معجزه است.دستان خدا را میدید که بر قلبش نشسته بود و چشمانش را گریان و زندگیش را سراسر روشنی کرده بود گویی روز و شبش یکی شده بود
.
دیگر نگاهش به نگاه او آرام میگرفت .تپش قلبش با نوازش دستان او به نواختن خود ادامه می داد
.
او ماند تا همیشه از شنیدن صدای زیبای آن نواختن قلب در دل و این تاختن عشق بر روی عقل  زندگی زیبای جدیدش را زیبا تر کند

اینک ؛‌او عاشق  شده بود....

 

عشق یعنی وقتی برای اولین بار چشماتون تو چشم هم می افته

Love is when your eyes frist meet

عشق یعنی پیش قدم شدن

Love is making the frist move

عشق یعنی ناامید نشدن

Love is not giving up

عشق یعنی با هم تصمیم گرفتن

Love is making decisions together

عشق یعنی یک تصمیم بزرگ

Love is a big decision

عشق یعنی یک نفر که به تو ایمان داشته باشه

Love is someone who believes in you

عشق یعنی وقتی با هم بودن رو دوست دارین

Love is when you like each others company

عشق یعنی  روشنایی یک شمع کوچک

Love is alittel candlelight

عشق یعنی اینکه تو رو ببخشه و بازم یه فرصت دیگه بهت بده

Love is getting a second chance

عشق یعنی یه راز

Love is a secret

 

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 22:3  توسط نازنین  | 

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست اين چه شمعي است كه جانها همه پروانه اوست...

یا حسین

همه دار و ندارم از حسينه.

دل آدمها اونقدر قيمت داره كه خداي عاشقا شكسته شم را با تمام دنيا عوض نميكنه , پس بهتره بري از اوني كه دلش و شكستي بري حلاليت بگيري كه خداي عاشقا ببخشتت....


دل غزلم و به تمام دنيا نميدم اي به اصطلاح ساده دل بخاطر اينم كه آبروي عشق و نبري ديگه عاشق نشو

 

عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاري ترك كوچكي ايجاد شود كه فقط باريكه آبي ازآن بگذرد،اندك اندك تمام ديوار فرو مي ريزدو لحظه اي مي رسد كه ديگر هيچ كس نمي تواند جلو جريان آب را بگيرد

کاش در سپيده دم ميديدم تو را
شايدکه ميفهميدم کی و کجا ديدمت
نه آسمان ميداند نه زمين
اين منم که ميدانم کيستی و از کجايی
من شبنم زندگی را در گلبرگ تنت شناختم
سپيده دم و طلوع ماه را در آغوش تو حس کردم
سيمرغ وجودت رادر کرانه های آسمان يافتم
زرين ترين گوهرها مبارک وجودت
طمع از لب های تو کی نابود شود
ميخواهمت برای ابديت

اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو...
دريايي از دل كم ميارم
اگر چه روبه رويي...
مثل ايينه با من...
ولي چشمام بسم نيست,براي سير ديدن
نه يك دل نه هزار دل...همه دلهاي عالم
همه دلهارو مي خوام,كه عاشق تو باشم.

Image hosting by TinyPic 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 14:3  توسط نازنین  | 

کاش مي شد فقط يه بار ديگه ببينمش.اگه ببينمش .فقط نگاش مي کنم.مي خوام خوب تصويرش تو ذهنم بمونه.مي خوام وقتي چشمامو مي بندم ديگه سياهي نبينم.مي خوام وقتي مي خوابم تنهانخوابم.مي خوام وقتي مي ميرم وقتي ديدمش فقط به حرفاش گوش ميدم مي خوام صداش تو گوشم بمونه.مي خوام ديگه سکوت نتونه زجرم بده مي خوام وقتي مي ميرم کاش وقتي ديدمش نمرده باشم

قرار بود با هم باشيم اما بدون عشق
الان ديگه باهم نيستيم اما با عشق

خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد، قلبم و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ، آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد از دل‌بسته‌گي‌هايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق از اين چشم‌هاي پر دروغ كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان ني‌رنگ. خسته‌ام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها و حتا از ماندن‌ها

بي حسرت از جهان نرودهيچ كس بدر الا شهيد عشق به تير از كمان دوست

به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد
به باد گفتم عشق چيست؟وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك از ديدگانش جاري شدو گفت.....ديوانگيست!!

 

هی با دل ودست خود تعارف ميکرد .
با جاده نرفته ,هی توقف ميکرد .
از کار گذشته بود کارش . حالا ,
بر خاطره های قبلی اش تف ميکرد .

دلم را که مرور می کنم می بينم , تمام آن از آن توست و فقط نقطه ای از آن خودم. بر آن نقطه هم ميخ می کوبم و قاب عکس ترا آويزان می کنم....

با گلويی پر از غم باد,.... می زنم فرياد,..... هر چه بادا باد..... تا ابد دارمت در ياد......

گفتي كه زعشق, از غزل لبريزی.
بي عشق هميشه پر غمي ,پاييزي,
گيرم كه زمانه عشق را از تو گرفت,
آنوقت چه خاك بر سرت ميريزي؟؟؟
WwW.mehdihaker.tk

چو مي بينم كسي از نزد تو دلشاد مي ايد
فريبي راكه من هم خورده بودم، يادمي ايد

اول تو بگو زين همه مخلوق چرا من ؟؟؟؟؟؟؟
تا با تو بگويم ز همه خلق چرا تو!!!!!!!!!!

روزها به تو ايمان می آورم ,
و شبها کافر تو می شوم .
اينچنين می گذرد روزگار دلدادگی من ......

ومن شبيه هميشه به درد مي خندم.
به روزهاي بهاري سرد مي خندم.

به گونه هاي ترم که هميشه و هرگز.
به دستهاي تو عادت نکرد مي خندم.....

حالم از اين شبهاي تکراري گرفته.
حتي از اينکه دوستم داري ,گرفته.
بغضم همين حالا ميان خاطراتم,
آن لحظه که گفتي به من: آري گرفته.
مي خواهم از اين خواب بد بيرون بيايم.
چيزي مرا در خواب و بيداري گرفته.
قسمت نباشد بر شماها دختري که,
از بي کسي درد خود آزاري گرفته.
پر مي کشم آرام سوي بي خيالي.
حالم از اين شبهاي تکراري گرفته...

Image hosting by TinyPic

ن روز كه دلت پيش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردي كه نرو
حالا كه دلت به جاي ديگر بند است
كفشان مرا جفت نمودي كه برو

تا طعم غم مرا چشيدي اي كوه
از درد تو هم سينه دريدي اي كوه
اين تازه تمام شرح غمهايم نيست
يك قصه ز غصه ام شنيدي اي كوه

Image hosting by TinyPic

تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد .
تا بود فلک شيوه ي او پرده دری بود.

دلم را که مرور می کنم می بينم , تمام آن از آن توست و فقط نقطه ای از آن خودم. بر آن نقطه هم ميخ می کوبم و قاب عکس ترا آويزان می کنم....

 

Image hosting by TinyPic

گفتي كه زعشق, از غزل لبريزی.
بي عشق هميشه پر غمي ,پاييزي,
گيرم كه زمانه عشق را از تو گرفت,
آنوقت چه خاك بر سرت ميريزي؟؟؟

چو مي بينم كسي از نزد تو دلشاد مي ايد
فريبي راكه من هم خورده بودم، يادمي ايد

ومن شبيه هميشه به درد مي خندم.
به روزهاي بهاري سرد مي خندم.

به گونه هاي ترم که هميشه و هرگز.
به دستهاي تو عادت نکرد مي خندم.....

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 16:16  توسط نازنین  | 

خدايا آنكه در تنها ترين تنهاييم تنهام گذاشت تو در تنها ترين تنهاييش تنهاش نگذار

شانه هايت را برای گريه هايم آماده کن. و دستانت را برای نوازش . من نيز زانوانم را برای ميزبانی سرت آماده خواهم کرد، و دل گرمايي ام را برای تحمل داغی نگاهت.

لحظه ي رفتنت,
باد پنجره را تکان می داد, دستت، دستمال را,و گريه شانه هايم را.

قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت، حقيقت تلخ است نه به تلخي انتظار، انتظار سخت است نه به سختي جدايي.

يارباش مثل ساحل براي دريا،پناهگاهباش مثل دريا براي ماهي،اشنا باش مثل ماهي براي صدف،محافظ باش مثل صدف براي مرواريد.

غروب شد، خورشيد رفت، افتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت ،يهو ستارهاي چشمك زد،افتابگردانسرش را پايين انداخت،گل ها هرگزخيانت نمي كنند

قلب ادما مثل يك جزيره دور افتاده مي مونه. اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميگذاره مهم نيست مهم اون كسي است كه هيچ وقت جزيره رو ترك نميكنه.

بنويس، عاشق خسته! بنويس! عشق با خط ِ شکسته بنويس! تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها، از دل ِ به خون نشسته، بنويس! بنويس که اين صداي بي دروغ، عُمريه نخورده مَسته! بنويس! بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ، مثل ِ اين زمونه بنويس! يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز، دل به تاريکي نبسته ! بنويس

يكي خواست يكي نخواست اوني كه خواستني بود من بودم اوني كه نخواست منو بخواد توبودي.
 
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن نيست عشق ان است كه يكي چتر شود وديگري نفهمد چرا خيس نشد
ميخواهم خانه عشق را كنج دلم بسازي شايد گذاشتي رفتي - گفتي دوستم نداري
اين كلبه نو راني بايه سبد خاطره - مي مونه يادگاري آري عزيزم
شايد خواستن نا به جاگناه باشد ولي عاشق شدن حق است
شايد خود كشي گناه باشد ولي با عشق مردن لطف است
خداياتو كه خودت عاشق هميشه تنهايي
پس چرا عشق را در دل نهادي تا كه هميشه تنها باشم خدا يا تو به من دوست داشتن رو هديه دادي ولي عزيزم چرا به كسي نگفتي كه به من هم دل دادي
بيا تا برايت بگو يم با دل خود چه كردم
گرچه خاطرات گذشته رو پاره پاره كردم
بنشين تو در كنارم - بنشين تو دركنارم
كه ياري بهتر از تو ندارم - ندارم - ندارم
آه همه دردم - آه همه دردم - آه
كنار يار به خاطره ها بر مي گردم تنها و پر دردم آه آه آه

چشمه جوشان ازدل سنگست ومن دراين شگفت
چشمه ي اشك من از درياي دل امد برون .

هزار عيب ودوصدنقص دروجود من است
تو با نگاه محبت مرا تماشا كن .